بارانِ پاییزی - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 13:49
چقدر حرف هست که دوست داشتم اینu200eجا بنویسم، اگر شلوغی این روزها اجازه میu200eدادند. ولی کلا، نوشتهu200eها برای میلِ به متولد شدن، منتظرِ روزهای شلوغ و بدونِ ذرهu200eای فراغتu200eاند. این یک قانونِ عجیب و غریب ولی تقریبا برای اکثر اوقات، صادق هست. احتمالا یکی از بند و تبصرهu200eهای قانونِ مورفی. ول...
ممنون آقای سحابی - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 13:48
گنگیِ دلu200eانگیز و آکنده از رخدادهای نامنتظرِ انتظارکشیدهu200eی یک ماجرای شاعرانه... جستجو... * چیزی که از خیلی وقت پیش قرار بود بنویسم اینu200eکه، چقدر ترجمهu200eی مهدی سحابی برای جستجو، قابلِ احترام هست. چه تلاشی، چه سعیِ مطمئنا طولانیu200eمدتی. کافیu200eست یک صفحه از جستجو را بخوانی تا بفهمی تر...
من؟! - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 13:48
معلوم نیست این «من» از کجا سر و کلهu200eاش پیدا شد! غریبه هست و هیچ ربطی به قبلیu200eها ندارد. یکu200eجورِ عجیبی غریبه هست. باید با شجاعت، با صراحت از او اعلامِ برائت کنم، در عین حال که توی دلم اعتراف میu200eکنم چقدر خوب بود اگر این، «من» بود.
جهت ثبت در تاریخ - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 13:48
هفده آبانِ هزار و سیصد و نود و پنج پ. ن.: حواستان هست که پنج سالِ دیگر، که احتمالا متوجه شدهu200eاید که این پنج سال، با چه سرعتی میu200eآیند و میu200eگذرند، دیگر نمیu200eتوانیم بگویم سال هزار و سیصد و فلان؟
هفتهu200eهای جانu200eدار - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 8:47
بعدازظهرهای پنجu200eشنبه با تمامِ بعدازظهرهای دیگر فرق دارد؛ روشن و نقرهu200eای است و بوی اتفاقu200eهای خوب و دقیقهu200eهای خوشبخت را میu200eدهد؛ نرم و گرم و خوابu200eآور است؛ مثلِ نشستن زیرِ کرسی مادربزرگ یا لمu200eدادن به سینهu200eهای مهربانِ مادر. روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دار...
کاش با تو، در چهارچوب همین تابلو آشنا شده بودم * - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 8:46
تدارکی که پروست برای ورودِ آلبرتین میu200eبیند، با دادنِ وعدهu200eی ورودش از خیلی قبلu200eتر، با اشارهu200eهایی که یکی دو جا به آلبرتین و عشقِ بزرگِ زندگیu200eاش شدنِ او میu200eکند، بعد، آن ورودِ یکu200eباره، با آن توصیفاتِ شگفتu200eانگیزِ گروه دخترانِ شکوفا به پلاژ... و توصیف تمام و کمالِ تماشایی ک...
یک حادثه با من باش * - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 8:46
این را هم بگویم که پس از این نخستین دگردیسی، بعدها نیز آلبرتین بارها برای من دگرگون شد. خوبیu200eها و عیبu200eهایی که یک آدم در پلان اولِ چهرهu200eی خود به نمایش میu200eگذارد در ترتیب کاملا متفاوتی قرار میu200eگیرد اگر از طرف دیگری به او نزدیک شویم، به همانu200eگونه که در یک شهر، بناهای تاریخی که کو...
جادهu200eها تمام مىu200eشوند * - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 8:46
ورود ویلیام فیتز دارسی، باشکوه بود، با ارفاق. یعنی مثلا در مقامِ مقایسه، با ورودِ هجوآمیزِ رت باتلر با چشیدنِ ضربِ دستِ اسکارلت، با اصابتِ ضربهu200eی مجسمهu200eu200eای که او به سمتِ شومینه پرتاب کرده بود، مسلما ورودِ با اعلام رسمی در مهمانی رقصِ ناحیه، آنu200eطور که همهu200eی توجهu200eها را جلب کرد ...
هر چی که جادهu200eست رو زمین، به سینهu200eی من میرسه - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 18:37
یک نفر، که حتا احساس میu200eکنم توی ساختمان ما هم نباشد، چون انگار صدا از خیابان رد میu200eشود، در فضایی بیرون از ساختمان سکوتِ نیمهu200eشب را که گاهی با صدای عبور اتومبیلی شکسته میu200eشود، میu200eشکند، سوغاتی هایده را گذاشته این وقت! دقیقا این وقت! همین زمانِ زیرِ پست. چقدر خوبه این ترانه و اجرا.....
اگر ازکمند عشقت بروم، کجا گریزم؟ * - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 18:37
در آن هنگام پشیمان میu200eشدم که چرا به حرفهu200eی دیپلماتی نپرداخته و زندگی ساکنی در پیش گرفته بودم تا مبادا از دختری دور شوم که دیگر او را نمیu200eدیدم و حتا کمابیش فراموشش کرده بودم. زندگیu200eمان را چون خانهu200eای برای کسی میu200eسازیم، و هنگامیu200eکه میu200eتوانیم او را سرانجام در آن جای دهیم...
یعنی «چیزی نیست»... ولی هست * - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 18:36
چه دلچسب بود تماشای دیوارِ چهارم. میترا مرسی از توصیهu200eت؛ در تمامِ مدتِ تماشای این تئاتر روی ال ای دیِ چهل و دو اینچ، حرفی که خیلی وقت پیش در مورد رامبد جوان و نگار جواهریان و این تئاتر زده بودی توی دهلیزِ ذهنم جا گرفته بود. و فکر کردم چقدر خوب بوده «شرکت» در تماشای این تئاتر، از نزدیک. وقتی حرف ...
نکند سرنوشت مرا جائی دیدهای برف * - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 18:36
یک لحظه فکر کردم چقدر دلم برای شبu200eهای سرد زمستان و هاتu200eچاکلت و «گفتگو» تنگ شده. سرما که آمده... هاتu200eچاکلت و گفتگو هم که مهیاست... جای زمستان خالیu200eست... و هنوز تابستان، خودش را جمع نکردهu200eاست. و منِ سرمایی، چقدر خائنu200eام و چقدر دلم برای همهu200eچیزهای ناهمگون، تنگ میu200eشود. بر...
ظهر عاشورا - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:50
در تمام سالu200eهایی که گذشت و عاشورا از قلبِ زمستان عبور کرد تا به مهر رسید، روزهای قبل و بعدش هر چه که بود، صلات ظهرش آفتابی بود...
در حسرتِ وقوعِ لذتی گنگ... - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 10:50
کارِ اتفاق، که کمابیش همهu200eی چیزهای شدنی، و در نتیجه آنu200eهایی را هم که از همه کمu200eاحتمالu200eتر میu200eدانستیم، عملی میu200eکند، گاهی کارِ کُندی است، و کُندیu200eاش را آرزوی ما ـ که در کوشش برای شتاب دادن به آن راهش را می بندد ـ و حتا خودِ وجودِ ما، باز هم بیشتر میu200eکند، و تنها زمانی انج...
هیچu200eکس مثل تو مال اینu200eجا نیست * - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 10:50
در این حال میخواهم دنیا را خراب کنم، این دنیایی که ما را اینقدر متفاوت آفریده، ساخته و پرداخته و با اینهمه مرا اینطور گرفتار او کرده. + در حال و هوای جوانی ـ شاهرخ مسکوب پ. ن.: آقای دکتر جواب دادند! * نام مجموعه داستان میراندا جولای
زمان بازیافته * - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 0:24
بعد، پروست، گاهی در میان تلخu200eکامیu200eها، امید هم میu200eدهد، جوری که آدم مکث میu200eکند و با خودش میu200eگوید یعنی میu200eشود برای من هم اینu200eطور باشد، شود، بوده باشد؟ «دلبستگیu200eهای زندگی آنu200eچنان بسیارند که کم پیش نمیu200eآید که در شرایط یگانهu200eای، آغاز شادکامیu200eای هنوز فرانرسید...
افسوس... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 0:23
...چه تناقضی دارد جستجوی چشمu200eاندازهای خاطره در واقعیت، که همواره افسونی را که خود خاطره و نیز حس ناشوندگیu200eشان به آنu200eها میu200eدهد، کم خواهند داشت. واقعیتی که شناخته بودم دیگر نبود... مکانu200eهایی که شناختهu200eایم فقط از آنِ جهان فضایی نیستند که برای راحت بیشتر در آن جایشان میu200eدهیم....
وه، چه صفایی! - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 0:23
چهار شب توی رشت به سر بردم و باز هم، فرصت نشد این شهر را، تماشا کنم. دلم یک دلِ سیر کوچهu200eگردی میu200eخواهد. دلم اینu200eجور سفری میخواهد. هر چند، گشتنِ شرق تا شمالِ غربِ گیلان هم، خوب چسبید.
مثلا...* - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 0:23
مثلا؟ مثلا سابینای بار هستـ... نه! سبکی تحملu200eu200eناپذیرِ هستی. مثلا آن صحنهu200eu200eی اوجِ تنهایی مایکل کورلئونه در دومین پدرخواندهu200eu200eی. همانu200eجا که نشسته روی صندلی و خیره شده به... به ناکجا، در حالیu200eکه دنیایش زیرورو شده، امپراطوریu200eاش در حال اضمحلال است، همسرش ترکش کرده، براد...
سانسور - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 4:33
بهش گفتم... بهم گفت...

برچسب‌های مرتبط

دوست داشتن از عشق برتر است | دوست داشتن از ته دل | دوست داشتن از راه دور | نامه خدا به آدما | زندگی ادامه دارد کیارستمی | زندگی ادامه دارد | زندگي ادامه دارد | باران پاییزی | باران پاییزی سیروان خسروی | باران پاییزی شعر