
سرانجام آوناریوس سکوت را شکست: ـ خب، بگذریم، این روزها چه مینویسی؟ ـ گفتنش غیرممکن است. ـ حیف شد. ـ اصلا حیف نیست . خیلی هم خوب است. عصر کنونی بر روی هر چیزی که تابهحال نوشته شده چنگ میاندازد ت...
ادامه مطلب
این دنیای جدید در آثار نعمتالله، باحضور هیچکاکگونهی خودش در آغاز وضعیت سفید شکل میگیرد. جاییکه امیرمحمد گلکار (یونس غزالی)، سر جلسهی امتحان به فکر فرورفته و نعمتالله که نقش معلمش را بازی میکن...
ادامه مطلب
شاهرخ مسکوب سیوپنج سال پیش نوشته بود «چقدر زنده بودن شرمآور است.». حسِ حالای خیلی از ماها. به دلیلی مشابه. * هوشنگ ابتهاج – مثنوی مرثیه...
ادامه مطلب
مرد طاس بازی را شروع میکند. راه میافتیم. از پشت زمین دوم تنیس میرویم به طرف ساحل کارون. ساحل، سنگی است و بلند. آب، آرام تن میکشد به صخرههای ساحل و رو هم میغلتد. مینشینیم رو یکی از نیمکتها....
ادامه مطلب
https://t.me/ShayadLA * این پست به بالای صفحه پین شده و پستهای جدید وبلاگ در پایین این پست منتشر میشوند. *** اگر لینکِ کانال را میخواهید، لطفا به هیچوجه پیام خصوصی ندهید. چون هیچ راهی برای ج...
ادامه مطلب
نگاهم به روی درختهای بارانزدهی پارک بود که از آن پایین خودشان را تا بالاتر از سطح خیابان رسانده بودند و ذهنم پیش دختر نوجوانی که کنار پسرعمهی محبوبش بچگی میکرد؛ همهی بچگیِ نکردهاش را. همان پسرعمهای که گفته بود چرا مثل یویو میمانی! این حرف چند سال توی دلش مانده تا سرانجام آنجا، توی آن شبِ سرد، توی آن مرکزِ خرید گرم، به زبانش آمده بود؟ این پارک محبوبترین پارکِ دنیا بود، از من اگر میپرسیدند. از منِ دوسال و اندی پیش. حالا چطور؟ از محبوبترین بودن عزلش کرده بودم؟ یا هنوز هم خیابانهای پر از سراشیبی و پلههای آن که چندین متر از سطح خیابان پایینتر بودند، برای من محبوبترین بودند؟ پلهها و خیابانهایی که هیچوقت تنها از آنها نگذشته بودم. همیشه کسی بود. کسی که همیشه بود. همانی که حالا هم قرار بود ب...
ادامه مطلب
خانه اوایل اینجا بود. جایی در این کوچه. سابقاً محلهی سینهپایینی. پشت باغ سنبلستان. حالا حتماً اسمش عوض شده است. «ببینم آقای راننده، این کوچهای که جلوی باغ همایون بود اسمش چیست؟». والله نمیدانم. سابقاً به اینجا، یعنی به محلهی اطراف باغ همایون میگفتند بیدآباد و سینهپایینی. این خیابان این طرف را میبینید؟ این را ده پانزدهسالی است کشیدهاند. میرسد به میدان کهنه و آخر بازار. حالا توریستها راحت میتوانند بروند به مسجد جمعه. «بله، میدانم.». میدانم که این خیابان به کجا میرود. میدانم که چند سال است آن را کشیدهاند. خانهی خانم منور. این خیابان سراسر خانه بود. وقتی که ما اسبابکشی کردیم هنوز خراب نکرده بودند. مجبور بودم از زیر بازارچه به مدرسه بروم. یک روز عملهها را دیدم. و کلنگها را. آینهکاریهایی که به...
ادامه مطلب
اولین دقایقِ مهر و پاییزِ نود و شش... بعد از بدرقهی شهریور و تابستان... و هزاران کار نکرده... حرف ناگفته... راهِ نرفته... و حسرتu200eهایی که جا ماندند... و... پ. ن.: چرا اینu200eجور وقتu200eها به هزارانِ خاطرهu200eی بهu200eجامانده فکر نمیu200eکنیم و نمیu200eشماریمشان. چرا سهمِ ما، عادتِ ما، شمردنِ حسرتu200eهاست؟ راستی چرا؟ * رسول یونان...
ادامه مطلب
1 جادهu200eی ساحلی... شبu200eهای اهواز، کارون... قصهu200eی دلنشین و دوستu200eداشتنیu200eای بود در هرمِ گرمای اهواز که همان اوایلِ راه رها شد. دختر (زن)ِ جوانِ مطلقهu200eای که دانشجوی یکی از رشتهu200eهای پیراپزشکی بود توی اهواز و استادش... کسی از سرنوشتِ این قصه خبر دارد؟ از نویسندهu200eی آن؟ 2 برگشتهu200eام به کوچهu200eهای نوجوانیu200eام. کوچهu200eهایی که خیلی فاصله ندارند با کوچهu200eهای تمامِ این سالu200eها، ولی جورِ خوبی بوی نوجوانیu200eهایم را...
ادامه مطلب
دستش آرام دستم را لمس کرد تا به حرکت واداردم و بعد رها شد. نه که ملاحظه کند. ملاحظهای در کارش نبود، در تماسهای دستش با دستم، با صورتم، با موهایم، با شانهام، با کمرم. لمس میکرد، بیمنظور... ظاهرا بیمنظور. و من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم با این تماسها کنار آمده بودیم. با بیمنظوریِ این تماسها. من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم خودمان را به خریت زده بودیم. ساده بود. فکر نکردن، خ...
ادامه مطلب
صبوحا به من یادآوری کرد که فصلِ محبوبم تابستان است. البته که فصلِ محبوبِ من تابستانu200eست. ولی از آن تابستانu200eهایی که کمu200eتر اتفاق میافتند. مخصوصا توی این شلوغیu200eها و این نبودِ وقت. وقتی که تمامِ روزهای تابستانت، از صبح تا شب، به کار و درگیری بگذرد. تابستانی که فصلِ محبوبِ من هست، جور دیگریu200eست. همهu200eچیز پیشu200eکش، همان خوابِ نیمu200eروزیِ تابستان را هم شدیدا دلتنگم. دلم، همین الان، توی اولین روزهای شهریور، ما...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
... خاطراتِ عشق از قانونu200eهای عامِ حافظه (که حافظه خود پیروِ قانونu200eهای عادت است) مستثنا نیستند. از آنu200eجا که عادت همه چیز را ضعیف میu200eکند، آنچه از همه بهتر ما را به یادِ کسی میu200eاندازد درست آن چیزهایی است که بیu200fاهمیت دانسته فراموش کردهu200eu200fایم و در نتیجه همهu200fی نیرویشان را برایشان باقی گذاشتهu200fایم. ...
ادامه مطلب
هاروکی موراکامی جایی گفته: نویسنده باید یک شخصیت داشته باشد که بیu200eقیدوشرط دوستش بدارد. من نویسنده نیستم ولی داستانu200eهایی نوشتهu200eام؛ فکر کردم مثلا توی همین شاید... کدام یکی را بیu200eقیدوشرط دوست دارم؟ «از جواب ماندم!» به پیشنهاد صبوحا، کافکا در کرانهu200eی موراکامی «سر گرفته شد». فعلا فقط مقدماتش را خواندم. ...
ادامه مطلب
حتا اگر نه به همهu200eی کسانی که در طول تاریخ، نه در سرتاسر دنیا، که در همین سرزمینِ خودمان، برای به دست آوردنِ حقی که فقط خدا میu200eداند بر سرِ به دست آوردنش چه خونِ دلu200eها، چه رنجu200eها، چه حرمانu200eها، چه مرارتu200eها کشیدند، چه امیدها، چه یاسu200eها، چه از خودگذ...
ادامه مطلب
همچنان که به صدایِ پاهای آلبرتین گوش میu200eدادم و لذتی آسودهu200eوار میu200eبردم از فکرِ این که دیگر شب به جایی نخواهد رفت، کیف میu200eکردم از این که برای آن دختری که در گذشته فکر میu200eکردم هرگز نتوانم با او آشنا شوم، هر شب به خانه برگشتن به معنی برگشتن به ...
ادامه مطلب
اگر شاید... میu200eنوشتم طبق روالِ سابق، دیشب یا امشب، حتما پست گذاشته بودم برایش؛ طبقِ قرارِ نانوشتهu200eی همهu200eی عیدها. هر چند اگر همهu200eچیز به همان روالِ سابق پیش رفته و آن اتفاقات نیفتاده بودند، شاید... تا به حال تمام شده بود. ولی اتفاقِ یک سال و اندی پیش ب...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
کسانِ دیگری فقط آمده بودند روزنامه بخرند. خیلیu200eها هم بودند که با ما گپی میu200eزدند و من همواره فکر کردهu200eام که حضورشان در سکوی نزدیکu200eترین ایستگاهِ راهu200eآهنِ کوشکِ کوچکشان فقط برای آن بود که هیچ کارِ دیگری جز آن نداشتند که بیایند و چند آدمِ آشنا ببینند. خلاصه این که، آن توقفu200eهای قطارِ کوچک هم صحنهu200eای از ز...
ادامه مطلب
پیش از آنu200eکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هرچه باشد . . . خامش منشین خدا را پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی + احمد شاملو ...
ادامه مطلب