فقط خاطره‎بازی و نه چیزی بیشتر

متن مرتبط با «دوست داشتن از عشق برتر است» در سایت فقط خاطره‎بازی و نه چیزی بیشتر نوشته شده است

سر من از نالهی من دور نیست *

  • نیلوبلاگ

    سرانجام آوناریوس سکوت را شکست: ـ خب، بگذریم، این روزها چه مینویسی؟ ـ گفتنش غیرممکن است. ـ حیف شد. ـ اصلا حیف نیست . خیلی هم خوب است. عصر کنونی بر روی هر چیزی که تابهحال نوشته شده چنگ میاندازد ت...

    ادامه مطلب
  • خانم شیرین، لطفا خیالتون رو از سر راه بنده بردارید!

  • نیلوبلاگ

    این دنیای جدید در آثار نعمتالله، باحضور هیچکاکگونهی خودش در آغاز وضعیت سفید شکل میگیرد. جاییکه امیرمحمد گلکار (یونس غزالی)، سر جلسهی امتحان به فکر فرورفته و نعمتالله که نقش معلمش را بازی میکن...

    ادامه مطلب
  • دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست*

  • نیلوبلاگ

    صداها رنگ دارند، رنگ و حرکت هر دو با هم. من این را بعد از تجربهی «مسکالین» فهمیدم. بیستودو سال پیش، در خانهی... از یک «اوورتور» باخ، از فلامنکو و چهار فصلِ ویوالدی. هر کدام به کلی چیزِ دیگری بو...

    ادامه مطلب
  • من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت*

  • نیلوبلاگ

    مرد طاس بازی را شروع میکند. راه میافتیم. از پشت زمین دوم تنیس میرویم به طرف ساحل کارون. ساحل، سنگی است و بلند. آب، آرام تن میکشد به صخرههای ساحل و رو هم میغلتد. مینشینیم رو یکی از نیمکتها....

    ادامه مطلب
  • خاطرهبازی با شاید...

  • نیلوبلاگ

    https://t.me/ShayadLA * این پست به بالای صفحه پین شده و پستهای جدید وبلاگ در پایین این پست منتشر میشوند. *** اگر لینکِ کانال را میخواهید، لطفا به هیچوجه پیام خصوصی ندهید. چون هیچ راهی برای ج...

    ادامه مطلب
  • خاطرهu200eبازی با شاید...

  • نیلوبلاگ

    نگاهم به روی درختهای بارانزدهی پارک بود که از آن پایین خودشان را تا بالاتر از سطح خیابان رسانده بودند و ذهنم پیش دختر نوجوانی که کنار پسرعمهی محبوبش بچگی میکرد؛ همهی بچگیِ نکردهاش را. همان پسرعمهای که گفته بود چرا مثل یویو میمانی! این حرف چند سال توی دلش مانده تا سرانجام آنجا، توی آن شبِ سرد، توی آن مرکزِ خرید گرم، به زبانش آمده بود؟ این پارک محبوبترین پارکِ دنیا بود، از من اگر میپرسیدند. از منِ دوسال و اندی پیش. حالا چطور؟ از محبوبترین بودن عزلش کرده بودم؟ یا هنوز هم خیابانهای پر از سراشیبی و پلههای آن که چندین متر از سطح خیابان پایینتر بودند، برای من محبوبترین بودند؟ پلهها و خیابانهایی که هیچوقت تنها از آنها نگذشته بودم. همیشه کسی بود. کسی که همیشه بود. همانی که حالا هم قرار بود ب...

    ادامه مطلب
  • تو به اصفهان بازخواهی گشت، آنu200eسان که چوپان به درهu200eها... *

  • نیلوبلاگ

    خانه اوایل اینجا بود. جایی در این کوچه. سابقاً محلهی سینهپایینی. پشت باغ سنبلستان. حالا حتماً اسمش عوض شده است. «ببینم آقای راننده، این کوچهای که جلوی باغ همایون بود اسمش چیست؟». والله نمیدانم. سابقاً به اینجا، یعنی به محلهی اطراف باغ همایون میگفتند بیدآباد و سینهپایینی. این خیابان این طرف را میبینید؟ این را ده پانزدهسالی است کشیدهاند. میرسد به میدان کهنه و آخر بازار. حالا توریستها راحت میتوانند بروند به مسجد جمعه. «بله، میدانم.». میدانم که این خیابان به کجا میرود. میدانم که چند سال است آن را کشیدهاند. خانهی خانم منور. این خیابان سراسر خانه بود. وقتی که ما اسبابکشی کردیم هنوز خراب نکرده بودند. مجبور بودم از زیر بازارچه به مدرسه بروم. یک روز عملهها را دیدم. و کلنگها را. آینهکاریهایی که به...

    ادامه مطلب
  • جا مانده است چیزی، جایی... *

  • نیلوبلاگ

    نه. باید بگریزم. باید بهخواب بروم. من آدمم و محکوم به زندگی روز، به زندگی ظاهر. نباید به طبیعت شبانه تن در بدهم. لحاف را بر سرم میکشم. گوشهایم را با دو دست محکم میگیرم، سرم را به بالش میفشارم، و درهمکشیده و دندان بر دندان فشرده، ترسان و حیران، خواب نجاتبخشی بهسراغم میآید. هان! این رخوت مطبوع که در ساقهای پا رخنه میکند، این گرمای آرامبخش که تا قفسهی سینه بالا میآید، و این احساس رهایی و سکون، جز خواب مهربان نیست که سرانجام من لرزان را در آغوش میفشارد. و ناگهان صبح است. خروسان منادی سحر، پیشاهنگان آفتاب غوغا میکنند. گله در آغل بیتاب است. سرما و سوز صبحگاهی گرمی تن را هزار چندان میکند. و هایوهوی آنها که دیری است از خواب برخاستهاند، اصوات آشنا را در سراسر ده میپراکند. تیغ آفتاب بر بلندی ده، ب...

    ادامه مطلب
  • چگونه باز خواهی گشت؟*

  • نیلوبلاگ

    اولین دقایقِ مهر و پاییزِ نود و شش... بعد از بدرقهی شهریور و تابستان... و هزاران کار نکرده... حرف ناگفته... راهِ نرفته... و حسرتu200eهایی که جا ماندند... و... پ. ن.: چرا اینu200eجور وقتu200eها به هزارانِ خاطرهu200eی بهu200eجامانده فکر نمیu200eکنیم و نمیu200eشماریمشان. چرا سهمِ ما، عادتِ ما، شمردنِ حسرتu200eهاست؟ راستی چرا؟ * رسول یونان...

    ادامه مطلب
  • ترسم چو بازگردی، از دست رفته باشم... *

  • نیلوبلاگ

    دستش آرام دستم را لمس کرد تا به حرکت واداردم و بعد رها شد. نه که ملاحظه کند. ملاحظهای در کارش نبود، در تماسهای دستش با دستم، با صورتم، با موهایم، با شانهام، با کمرم. لمس میکرد، بیمنظور... ظاهرا بیمنظور. و من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم با این تماسها کنار آمده بودیم. با بیمنظوریِ این تماسها. من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم خودمان را به خریت زده بودیم. ساده بود. فکر نکردن، خ...

    ادامه مطلب
  • عیدِ پرسهu200eزنِ بازیu200eگوشِ دوستu200eداشتنی...

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • آرزو بسیار نیرومند است، از آن باور زاییده میu200eشود.

  • نیلوبلاگ

    ... خاطراتِ عشق از قانونu200eهای عامِ حافظه (که حافظه خود پیروِ قانونu200eهای عادت است) مستثنا نیستند. از آنu200eجا که عادت همه چیز را ضعیف میu200eکند، آنچه از همه بهتر ما را به یادِ کسی میu200eاندازد درست آن چیزهایی است که بیu200fاهمیت دانسته فراموش کردهu200eu200fایم و در نتیجه همهu200fی نیرویشان را برایشان باقی گذاشتهu200fایم. ...

    ادامه مطلب
  • امیدی دلخراشu200eتر از بیم! *

  • نیلوبلاگ

    هاروکی موراکامی جایی گفته: نویسنده باید یک شخصیت داشته باشد که بیu200eقیدوشرط دوستش بدارد. من نویسنده نیستم ولی داستانu200eهایی نوشتهu200eام؛ فکر کردم مثلا توی همین شاید... کدام یکی را بیu200eقیدوشرط دوست دارم؟ «از جواب ماندم!» به پیشنهاد صبوحا، کافکا در کرانهu200eی موراکامی «سر گرفته شد». فعلا فقط مقدماتش را خواندم. ...

    ادامه مطلب
  • خانهu200eام نبود، آن چه برای خود ساخته بودم... از نبودنت *

  • نیلوبلاگ

    همچنان که به صدایِ پاهای آلبرتین گوش میu200eدادم و لذتی آسودهu200eوار میu200eبردم از فکرِ این که دیگر شب به جایی نخواهد رفت، کیف میu200eکردم از این که برای آن دختری که در گذشته فکر میu200eکردم هرگز نتوانم با او آشنا شوم، هر شب به خانه برگشتن به معنی برگشتن به ...

    ادامه مطلب
  • جغرافیای من، اوییu200eست که دوستش میu200eدارم *

  • نیلوبلاگ

    اگر شاید... میu200eنوشتم طبق روالِ سابق، دیشب یا امشب، حتما پست گذاشته بودم برایش؛ طبقِ قرارِ نانوشتهu200eی همهu200eی عیدها. هر چند اگر همهu200eچیز به همان روالِ سابق پیش رفته و آن اتفاقات نیفتاده بودند، شاید... تا به حال تمام شده بود. ولی اتفاقِ یک سال و اندی پیش ب...

    ادامه مطلب
  • جنابِ استاد...

  • نیلوبلاگ

    یا من نمیu200eتوانم حساب و کتاب کنم، یا قوانین ریاضیات کلا عوض شدهu200eاند. لطفا یک نفر برای من مفهومِ این 4درصد و 96درصدِ اختراعیِ جنابِ استاد را دقیقا توضیح دهد! با رسم نمودار و با کمک املاک نجومی و استخدامu200eهای... و سایر مفاهیمِ مربوطه... در صورتِ ل...

    ادامه مطلب
  • دوست داشتنت را، به یادم بیاور... *

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • درهu200eی بیش از حد اجتماعی که بر دامنهu200eهایش انبوهی دوست و آشنا را، دیده یا نادیده، مستقر حس میu200eکردم...

  • نیلوبلاگ

    کسانِ دیگری فقط آمده بودند روزنامه بخرند. خیلیu200eها هم بودند که با ما گپی میu200eزدند و من همواره فکر کردهu200eام که حضورشان در سکوی نزدیکu200eترین ایستگاهِ راهu200eآهنِ کوشکِ کوچکشان فقط برای آن بود که هیچ کارِ دیگری جز آن نداشتند که بیایند و چند آدمِ آشنا ببینند. خلاصه این که، آن توقفu200eهای قطارِ کوچک هم صحنهu200eای از ز...

    ادامه مطلب
  • مشقتu200eهای عشق *

  • نیلوبلاگ

    همین که تنها شدیم و به راهرو پا گذاشتیم آلبرتین به من گفت: «برای چه با من درافتادهu200eاید؟» آیا درشتیu200eام با او برای خودم هم دردناک بود؟ آیا فقط نیرنگی ناخودآگاه نبود که به کار میu200eبردم تا دوستم در برابرِ من ناگزیر از رفتارِ ترسu200eآلود و التماسu200eآمیزی شود که به من امکان دهد از او سوال کنم، و شاید سرانجام بفهمم کدامu200eیک از دو حدسی که از مدتu200eها پیش دربارهu200eاش میu200eزنم درست است؟ هر چه بود با شنیدن آن سوالش ناگهان دستخوشِ خوشحالی کسی شدم که پس از مدتu200eها به هدفی دلخواه دست یافته باشد. * گو اینu200eکه با این گونه تاکید گذاشتن بر سردیِ عواطفم با آلبرتین، به دلیلِ یک وضعیت و یک هدفِ خاص، کاری جز حساسu200eتر کردن و تشدیدِ آن تناوبِ دوزمانهu200eای نمیu200eکردم ...

    ادامه مطلب
  • دوست داشتن، از سفرهای دراز تهیu200eدست باز میu200eگردد

  • نیلوبلاگ

    پیش از آنu200eکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هرچه باشد . . . خامش منشین خدا را پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی + احمد شاملو ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دوست داشتن از عشق برتر است | دوست داشتن از ته دل | دوست داشتن از راه دور |