و خاک، خاکِ پذیرنده... اشارتیست به آرامش
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 4:06
و این منمزنی تنهادر آستانهی فصلی سرددر ابتدای درکِ هستی آلودهی زمینو یأسِ ساده و غمناکِ آسمانو ناتوانی این دستهای سیمانی ...و من به جفتگیری گلها میاندیشمدر آستانهی فصلی سرددر محفلِ عزای آینههاو اجتماعِ سوگوارِ تجربههای پریدهرنگو این غروبِ بارورشده از دانشِ سکوتچگونه میشود به آن کسی که می
سایهی واژهu200eهایم همیشه بر سر اندوه توست. *
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 19:38
... از این جابهجایی هیچ خوشم نمیآمد چون در پاریس با دختری بودم که در خانهی کوچکی که اجاره کرده بودم میخوابید. همچون کسان دیگری که به عطرِ جنگل یا زمزمهی یک دریاچه نیاز دارند، من به خواب او در کنارم و روزها به همراهی همیشگیاش در اتومبیلم نیاز داشتم. چون هر چقدر هم که عشقی فراموش شود میتواند
و تو در این شهر سکنا گرفتهای *
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 1:58
چه بسیار حرفها در یک کلمهی تنها میخوانی اگر گیج و بهویژه منتظر باشی و این تصور را مبنا بگیری که نامه را شخص معینی فرستاده است، چه بسیار واژهها در یک جمله. با حدس چیزهایی را میu200eخوانی، از خودت چیزهایی درمیآوری، و این همه بر اساس یک اشتباهِ آغازین است؛ اشتباههای بعدی (که فقط به خواندنِ نام
عیدِ پرسهu200eزنِ بازیu200eگوشِ دوستu200eداشتنی...
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 1:16
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آرزو بسیار نیرومند است، از آن باور زاییده میu200eشود.
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 1:44
... خاطراتِ عشق از قانونu200eهای عامِ حافظه (که حافظه خود پیروِ قانونu200eهای عادت است) مستثنا نیستند. از آنu200eجا که عادت همه چیز را ضعیف میu200eکند، آنچه از همه بهتر ما را به یادِ کسی میu200eاندازد درست آن چیزهایی است که بیu200fاهمیت دانسته فراموش کردهu200eu200fایم و در نتیجه همهu200fی نیرویشان ر...
ای رفیقِ کسی که رفیقی ندارد...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 1:44
و ای افتخار کسی که افتخاری ندارد . یا فخر من لا فخر له ... * این فراز آینه ای باشه جلوی چشمم که به کسی نگم فلانی مثلا به چی دلش خوشه ! * که آدم ها را با خدایی که پشت سرشان ایستاده ببینم . * که ... آدم شوم . قول و قرار های یواشکی فایده ندارد . اینجا نوشتم که فراموش نکنم . رفیق ...
ای منتهای امیدها
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 1:44
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ای افتخارِ کسی که افتخاری ندارد...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 1:44
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
امیدی دلخراشu200eتر از بیم! *
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 18:56
هاروکی موراکامی جایی گفته: نویسنده باید یک شخصیت داشته باشد که بیu200eقیدوشرط دوستش بدارد. من نویسنده نیستم ولی داستانu200eهایی نوشتهu200eام؛ فکر کردم مثلا توی همین شاید... کدام یکی را بیu200eقیدوشرط دوست دارم؟ «از جواب ماندم!» به پیشنهاد صبوحا، کافکا در کرانهu200eی موراکامی «سر گرفته شد». فعلا فقط ...
عجب ماهِ بلندی تو...*
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 15:04
از کی شروع کردم به رهاکردن و رها شدن؟ منی که جمع کردن و چسبیدن و رها نکردنِ هر چیزی، هر خاطرهu200eای، عادت و خصلتِ همیشگیu200eام بوده؟ یک سال پیش؟ دو سال پیش؟ سه سال پیش؟ به هر حال یک جایی به خودم آمدم و دیدم دیگر از جمع کردنِ همهu200eی تکهu200eهایی که سالu200eها هم
همراه شو عزیز...
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 15:04
حتا اگر نه به همهu200eی کسانی که در طول تاریخ، نه در سرتاسر دنیا، که در همین سرزمینِ خودمان، برای به دست آوردنِ حقی که فقط خدا میu200eداند بر سرِ به دست آوردنش چه خونِ دلu200eها، چه رنجu200eها، چه حرمانu200eها، چه مرارتu200eها کشیدند، چه امیدها، چه یاسu200eها، چه از خودگذ
خانهu200eام نبود، آن چه برای خود ساخته بودم... از نبودنت *
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 2:22
همچنان که به صدایِ پاهای آلبرتین گوش میu200eدادم و لذتی آسودهu200eوار میu200eبردم از فکرِ این که دیگر شب به جایی نخواهد رفت، کیف میu200eکردم از این که برای آن دختری که در گذشته فکر میu200eکردم هرگز نتوانم با او آشنا شوم، هر شب به خانه برگشتن به معنی برگشتن به
و اینک... اردیu200eبهشت
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 2:22
اردیu200eبهشتِ محبوبu200eمان آمد و به همین زودی سه روزش هم سپری شدند، بیu200eآنکه حواسم به گذرشان باشد... دلم، هوای نوشتنِ شاید... دارد... دلم هوایِ نوشتن دارد... هر چیزی، هر جایی... چقدر غریبه شدهu200eام با کلمات و واژهu200eها... چقدر دور افتادهu200eام از آرامش و تس
جغرافیای من، اوییu200eست که دوستش میu200eدارم *
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 2:22
اگر شاید... میu200eنوشتم طبق روالِ سابق، دیشب یا امشب، حتما پست گذاشته بودم برایش؛ طبقِ قرارِ نانوشتهu200eی همهu200eی عیدها. هر چند اگر همهu200eچیز به همان روالِ سابق پیش رفته و آن اتفاقات نیفتاده بودند، شاید... تا به حال تمام شده بود. ولی اتفاقِ یک سال و اندی پیش ب
شمایل یک قهرمان...
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 2:22
«اینu200eجا ما با پدیدهu200eای روبهu200eرو هستیم که به دوربین زل میu200eزند و» سعی میu200eکند با نه یک بار، که دو بار تقلید وقیحانه از یک قهرمان، قهرمان شود ولی...
جنابِ استاد...
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 2:22
یا من نمیu200eتوانم حساب و کتاب کنم، یا قوانین ریاضیات کلا عوض شدهu200eاند. لطفا یک نفر برای من مفهومِ این 4درصد و 96درصدِ اختراعیِ جنابِ استاد را دقیقا توضیح دهد! با رسم نمودار و با کمک املاک نجومی و استخدامu200eهای... و سایر مفاهیمِ مربوطه... در صورتِ ل
دوست داشتنت را، به یادم بیاور... *
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 2:22
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تکرار میu200eکنیم...
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 2:22
1 V خیلی حرف دارم. خیلی... ولی الان مهمu200eترینش، همان است که در این لحظه اتفاق افتاده. مهم نیست که چقدر اما و اگر... مهم همین هست. پیروزی اعتدال، اصلاحات، منطق و عقلانیت... و اعتراض عملیu200eمان به بیu200eتدبیری، بیu200eاخلاقی و... این «...»u200eها چقدر
سالی که گذشت...
-
تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 18:43
تمام نیمهu200eی دومِ اسفند را دلم میu200eخواست بنویسم از سالی که در حالِ تمام شدن بود... نشد. اسفندِ گذشته آنu200eقدر شلوغ بود که نشد... حرفu200eها هم مردند. داستایوفسکی میu200eگوید: « همیشه چیزی هست که حاضر نیست از جمجمهu200eی شما بیرون آید و تا آخر ناگفته در ذهنu200eتان باقی میu200eماند و شما میu2...
درهu200eی بیش از حد اجتماعی که بر دامنهu200eهایش انبوهی دوست و آشنا را، دیده یا نادیده، مستقر حس میu200eکردم...
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 14:06
کسانِ دیگری فقط آمده بودند روزنامه بخرند. خیلیu200eها هم بودند که با ما گپی میu200eزدند و من همواره فکر کردهu200eام که حضورشان در سکوی نزدیکu200eترین ایستگاهِ راهu200eآهنِ کوشکِ کوچکشان فقط برای آن بود که هیچ کارِ دیگری جز آن نداشتند که بیایند و چند آدمِ آشنا ببینند. خلاصه این که، آن توقفu200eهای قط...