خاطرهبازی با شاید... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:35
https://t.me/ShayadLA * این پست به بالای صفحه پین شده و پستهای جدید وبلاگ در پایین این پست منتشر میشوند. *** اگر لینکِ کانال را میخواهید، لطفا به هیچوجه پیام خصوصی ندهید. چون هیچ راهی برای ج
Big Little Lies - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:35
من همونیام که تا چند سال پیش به شدت در مقابل سریال دیدن مقاومت میکردم و مثلا سالی، دو سالی، سدهای مقاومتم میشکست و سریالی میدیدم. تا جایی که حضورذهن دارم فرندز، لاست، پریزون برک و 24 اون سدشکن
خاطرهu200eبازی با شاید... - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 15:01
نگاهم به روی درختهای بارانزدهی پارک بود که از آن پایین خودشان را تا بالاتر از سطح خیابان رسانده بودند و ذهنم پیش دختر نوجوانی که کنار پسرعمهی محبوبش بچگی میکرد؛ همهی بچگیِ نکردهاش را. همان پسرعمهای که گفته بود چرا مثل یویو میمانی! این حرف چند سال توی دلش مانده تا سرانجام آنجا، توی آن شبِ سرد، توی آن...
تو به اصفهان بازخواهی گشت، آنu200eسان که چوپان به درهu200eها... * - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 15:01
خانه اوایل اینجا بود. جایی در این کوچه. سابقاً محلهی سینهپایینی. پشت باغ سنبلستان. حالا حتماً اسمش عوض شده است. «ببینم آقای راننده، این کوچهای که جلوی باغ همایون بود اسمش چیست؟». والله نمیدانم. سابقاً به اینجا، یعنی به محلهی اطراف باغ همایون میگفتند بیدآباد و سینهپایینی. این خیابان این طرف را میبینی...
بانوی خاطرات ما... - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 15:01
تا مورچهخورت راه از بیابان میگذرد. خرپشتههای خاک، بوتههای گون، و گاه و بیگاه تک درختی. طراوت و سرسبزی اصفهان، همچنان در ذهن باقی میماند. شهری بزرگ. زنی باستانی که جایی در پهنهی دشت، در دامنهی کوهها و بر کنارهی زایندهرود، تقریباً در میانهی ایران، در حد فاصل کویر و مناطق سردسیر، بر زمین ایستاده است. ط...
جا مانده است چیزی، جایی... * - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 15:01
نه. باید بگریزم. باید بهخواب بروم. من آدمم و محکوم به زندگی روز، به زندگی ظاهر. نباید به طبیعت شبانه تن در بدهم. لحاف را بر سرم میکشم. گوشهایم را با دو دست محکم میگیرم، سرم را به بالش میفشارم، و درهمکشیده و دندان بر دندان فشرده، ترسان و حیران، خواب نجاتبخشی بهسراغم میآید. هان! این رخوت مطبوع که در س...
Wanted * - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:32
مهسایی بود که... توی یک دورهu200eای کلی گپِ دوستu200eداشتنی زدیم توی وبلاگ با هم... که کلی هم کتاب خونده بود و فیلم دیده بود، و اصلا نمیu200eدونم کی بود و از کجا رسیده بود به سطر هفتم (چرا ازش نپرسیده بودم؟! (البته فکر کنم یه جورایی میu200eدونم چرا نپرسیده بودم))... و نمیu200eدونم چرا من رو یک جورای...
رفتنىها با اصرار ماندنى نمىشوند * - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:32
سالها قبل، قبل از اینu200eکه بشم لیلی A شاید... (خدا میu200eدونه که چقدر دلم برای این ترکیب تنگ شده و برای اون A بیu200eربط، بعد از لیلی)، در هر زمانی، حداقل در حالِ خوندنِ سه تا کتاب بودم: یک کتاب سبکu200eتر (از لحاظِ وزنِ واقعیِ کتاب) برای توی کیفم، هر جا و وقتی که پیش اومد برای کتاب خوندن بیرون ا...
ترس یعنی، تو فقط خیال باشی ...* - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
جالبu200eتوجهu200eترین ویژگی He Loves Me... He Loves Me Not (2002)، آدری توتوست. فیلم بیشتر از هر چیزی، مجموعهu200eای از قابu200eهای خوشرنگِ آدری توتوست، و اگر فقط از این جنبهu200e هم تماشایش کنیم، کلی تماشاییu200eست! * مرا به سلول انفرادی میفرستند هیچکس نمی
هر خاطره غروبی دارد * - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
«تماشای این فیلم را از دست ندهید»، شاید زیادی توصیهu200eی شدیدی باشد ولی، تماشای این فیلم نسبتا شدیدا توصیه میu200eشود. به هیچu200eوجه فیلمِ بیu200eنقصی نیست، که اتفاقا اشکالاتِ ریز و درشتِ زیادی دارد ولی، فیلمیu200eست دلنشین، متفاوت و غیرمنتظره در سینمای ایران.
بلوار پر درختِ ولیعصر تا ونک * - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 2:23
سرشب، هنوز توی کوچه بودم که Nora این ترانهu200eی تهرانِ شادی امینی رو برام فرستاد و گفت یاد من و شاید... افتاده با شنیدنش. البته، شاید... مثل این ترانه غم و حسرت نداره و کسی قرار نیست کسی رو توی تهران جا بذاره ولی، ترانه رو دوست داشتم. احتمالا، کل
چگونه باز خواهی گشت؟* - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 1:22
اولین دقایقِ مهر و پاییزِ نود و شش... بعد از بدرقهی شهریور و تابستان... و هزاران کار نکرده... حرف ناگفته... راهِ نرفته... و حسرتu200eهایی که جا ماندند... و... پ. ن.: چرا اینu200eجور وقتu200eها به هزارانِ خاطرهu200eی بهu200eجامانده فکر نمیu200eکنیم و نمیu200eشماریمشان. چرا سهمِ ما، عادتِ ما، شمردنِ ح...
خیلی دور، خیلی نزدیک - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 1:22
1 جادهu200eی ساحلی... شبu200eهای اهواز، کارون... قصهu200eی دلنشین و دوستu200eداشتنیu200eای بود در هرمِ گرمای اهواز که همان اوایلِ راه رها شد. دختر (زن)ِ جوانِ مطلقهu200eای که دانشجوی یکی از رشتهu200eهای پیراپزشکی بود توی اهواز و استادش... کسی از سرنوشتِ این قصه خبر دارد؟ از نویسندهu200eی آن؟ 2 برگشت...
مانندِ موج... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 22:30
به قولِ شاعرِ کوچهu200eها «ما پاک زیستیم، ما پاک باختیم...» مایی که پاک زیستیم... پاک باختیم...
It’s not, but it can be - تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 3:36
نشده بود، اگر بوده، یادم نیست که سریالی از همان اول، اینu200eطور میخکوب و مجذوبم کرده باشد؛ شد و کرد. نه از همان قسمت اول، که از همان اولین دقیقهu200eها، قبل از تیتراژ. انگار از مدتu200eها قبل میu200eدانستم که این سریال برای من لحظاتِ لذتu200eبخشی خواهد داشت. تماشایش را همانu200eوقتu200eها گذاشته بو...
ترسم چو بازگردی، از دست رفته باشم... * - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 13:37
دستش آرام دستم را لمس کرد تا به حرکت واداردم و بعد رها شد. نه که ملاحظه کند. ملاحظهای در کارش نبود، در تماسهای دستش با دستم، با صورتم، با موهایم، با شانهام، با کمرم. لمس میکرد، بیمنظور... ظاهرا بیمنظور. و من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم با این تماسها کنار آمده بودیم. با بیمنظوریِ این تماسها. من...
تو را من چشمu200e در راهم...* - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 15:52
صبوحا به من یادآوری کرد که فصلِ محبوبم تابستان است. البته که فصلِ محبوبِ من تابستانu200eست. ولی از آن تابستانu200eهایی که کمu200eتر اتفاق میافتند. مخصوصا توی این شلوغیu200eها و این نبودِ وقت. وقتی که تمامِ روزهای تابستانت، از صبح تا شب، به کار و درگیری بگذرد. تابستانی که فصلِ محبوبِ من هست، جور دیگر...
پست موقت، احتمالا - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 15:52
بعد باید کلی بنویسم در مورد حسu200eهایم... خیلی چیزها در مورد جستجوی پروست؛ پرِ حرفم در موردش. بعد باید بنویسم از سیزن هفتم گیمu200e آو ترونز که چقدر بد بود! بعد باید آن مطلبی را که قرار بود وسطu200eهای این سیزن در مورد جیمی لنیستر بنویسم، بنویسم یک روزی. بعد باید در مورد شهرزاد بنویسم که این فصلش چ...
عمری هر شب در رهگذارت... * - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 15:52
مثلا... جمعهu200eای شهریوری ـدلu200eانگیزترین ماهِ تابستان**ـ، در دلانگیزترینِ ساعتِ صبح به قصدِ جاده، به خیابانu200eهای خلوتِ تهران بزنی... در این دلu200eانگیزترین حال و ساعتu200eشان... ** دلu200eانگیزترین و در عین حال حسرتبارترین ماهِ تابستان... حسرتِ تمامِ اتفاقاتِ نیفتاده... حسرتِ نزدیکی پایان.....
ـ - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:28
هفتهu200eی پیش جستجو تمام شد. بعد از یک سال و چند روزی بیشتر. مرداد نود و پنج شروع شد و مرداد نود و شش تمام. و چه عیشِ مدامی (سلام آقای یوسا) بود خواندنش...

برچسب‌های مرتبط

دوست داشتن از عشق برتر است | دوست داشتن از ته دل | دوست داشتن از راه دور | نامه خدا به آدما | زندگی ادامه دارد کیارستمی | زندگی ادامه دارد | زندگي ادامه دارد | باران پاییزی | باران پاییزی سیروان خسروی | باران پاییزی شعر