دستش آرام دستم را لمس کرد تا به حرکت واداردم و بعد رها شد. نه که ملاحظه کند. ملاحظهای در کارش نبود، در تماسهای دستش با دستم، با صورتم، با موهایم، با شانهام، با کمرم. لمس میکرد، بیمنظور... ظاهرا بیمنظور. و من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم با این تماسها کنار آمده بودیم. با بیمنظوریِ این تماسها. من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم خودمان را به خریت زده بودیم. ساده بود. فکر نکردن، خود را به خریت زدن، زودباور و خوشباور بودن، زندگی را سادهتر میکرد. خیلی سادهتر. حتا... حتا دوستداشتنیتر هم. طرفِ دیوار بودم و این طرفِ دیوار بودن، روی سراشیبیِ عرضی تندِ کوچه بودن، اختلافِ قدممان را کمتر میکرد و نزدیکتر. صبح اولِ عید بود. پر از هوای سایهوار و پر از نشاطِ شفافترِ پررنگترِ صبح اول عید. و پر از بوی دید و بازدید و لباس نو و عیدی و همهی آنچه که یک عمر اشتیاقی برایشان نداشتم و حالا، معلوم نبود از کجایِ خاطرههای نداشتهام، از کجایِ حال و هوای مال من نبودهام، سر برآورده بودند و خودشان را پررنگ توی ذهن و دلم جا کرده بودند و به در و دیوارِ وجودم میکوبیدند. مثل همان از شادی در پوستِ خود نگنجیدن... این حال و هوا از من بیرون میزد... در من نمیگنجید، اما... شادی نبود. یک جور شعفِ ناخوانده و غافلگیرکننده بود که بهطورِ ناگهانی دچارش شده بودم. از آنها که انگار روحم میخواهد جلوتر از بدنم برود، بپرد بیرون از وجودم...
+ از شاید...های گذشته
+ گاهی هم میشود که آدم را یادش میاندازید که بیاید سرک بکشد به این تِکههای شاید... شده به هوایِ تکهای نزدیکِ این تکه...
* سعدی