من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم - تاریخ: 1400/12/14 ساعت: 17:39
  94/06/11 دیروز یکشنبه بعدازظهر با غزاله گذشت. رفتیم به باغ لوکزامبورگ. او درسهای امتحانش و بیشتر فرانسه را میخواند و من کتابم را Du côté de chez Swa (بعد از چهار پنج سال دورخیز بالاخره شروع کردم). گفته بودم که غزاله برایم عیدی بخرد. فعلا حیرتزدهام. از وقتی کارِ «اجتماع و ادبیات» (؟) د
سر من از نالهی من دور نیست * - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 0:01
سرانجام آوناریوس سکوت را شکست: ـ خب، بگذریم، این روزها چه مینویسی؟ ـ گفتنش غیرممکن است. ـ حیف شد. ـ اصلا حیف نیست . خیلی هم خوب است. عصر کنونی بر روی هر چیزی که تابهحال نوشته شده چنگ میاندازد ت
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 0:01
در جریان کودتای ۱۹۷۳، رهبران جدید ارتش شیلی که تعداد زیادی زندانی سیاسی روی دستشان مانده بود، ایدهای به ذهنشان خطور کرد که لابد فکر بکری به نظر رسیده است: چطور است استادیوم ملی، بزرگترین محوطهی و
خانم شیرین، لطفا خیالتون رو از سر راه بنده بردارید! - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 0:01
این دنیای جدید در آثار نعمتالله، باحضور هیچکاکگونهی خودش در آغاز وضعیت سفید شکل میگیرد. جاییکه امیرمحمد گلکار (یونس غزالی)، سر جلسهی امتحان به فکر فرورفته و نعمتالله که نقش معلمش را بازی میکن
سگ را گشادهاند و سنگ را بسته* - تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:36
یک نگاه به وضعیت عملی امور و سیر رویدادها در یک منطقه از کشور روسیه، کافیست تا هرگونه شکی دربارهی نادرستی نظریهی اخیر تبدیل به یقین گردد، نظریهای که بنابر آن، ارعابِ دهههای دوم و سومِ این سده
انتخاب بین بد و بدتر - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:06
از لحاظ سیاسی ضعفِ این استدلال همواره این بوده: کسانی که بد را مقابلِ بدتر انتخاب میکنند به سرعتِ تمام فراموش میکنند که بد را انتخاب کردهاند. چون بدی رایش سوم سرانجام چنان ابعادی هیولایی یافت که ه
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست* - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:06
صداها رنگ دارند، رنگ و حرکت هر دو با هم. من این را بعد از تجربهی «مسکالین» فهمیدم. بیستودو سال پیش، در خانهی... از یک «اوورتور» باخ، از فلامنکو و چهار فصلِ ویوالدی. هر کدام به کلی چیزِ دیگری بو
باد خزانِ نکبتِ ایام ناگهان، بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد* - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:06
همهی ما از سر فرصتطلبی و ترس در تداوم یافتنِ این جنگ شریک و همدستیم. زیرا با بستنِ چمدانهایمان، با ادامهدادن به خریدمان، با کارکردن روی زمینمان، با تظاهرکردن به اینکه اتفاقی نیفتاده و با این فکر
آخرین کوپه هم تو را کم داشت* - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:06
اغلب پیش میآمد که تونی برای دیدنِ آشنایانِ شهری خود به لب دریا یا به باغ مهمانسرا میرفت، یا آنکه به مجالسِ رقص یا قایقرانی دعوت میشد. در چنین مواقعی مورتن «روی سنگها» مینشست. این «سنگها»
حیران میانِ مکرِ مکرّر چگونهای؟! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:27
ولی او کسی بود که هر چه میخواست، دیگران هم آن را میخواستند؛ اگر او خون میخواست، مردم نیز خون میخواستند؛ اگر آب میخواست، مردم نیز آب میخواستند؛ و اگر او هیچ چیز نمیخواست، مردم هیچچیز نمیخو
راه میجستید و در خود گم شدید * - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:27
شاهرخ مسکوب سیوپنج سال پیش نوشته بود «چقدر زنده بودن شرمآور است.». حسِ حالای خیلی از ماها. به دلیلی مشابه. * هوشنگ ابتهاج – مثنوی مرثیه
من او را خیلی، خیلی، خیلی... - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:54
سرخپوستان از تکرارِ هجاها و کلمات برای ساختنِ صفات عالی استفاده میکنند. در زبانهای بومی و لااقل در گواتمالا، هیچ صفتِ عالیای وجود ندارد. آنها با گفتنِ «سفید، سفید، سفید» مرادشان «بسیار سفید»
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت* - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:54
مرد طاس بازی را شروع میکند. راه میافتیم. از پشت زمین دوم تنیس میرویم به طرف ساحل کارون. ساحل، سنگی است و بلند. آب، آرام تن میکشد به صخرههای ساحل و رو هم میغلتد. مینشینیم رو یکی از نیمکتها.
به خاطرِ هر چیزِ کوچک هر چیزِ پاک به خاک افتادند...* - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:54
زخمیها که روزبهu200dروز بیشتر میشدند، در کوچه و خیابان ولو بودند. همه پاره پلاس تنشان بود. برایشان اعانه جمع میکردند. «روز»های گوناگونی به راه میانداختند، «روز» این، «روز» آن، «روز»هایی که بیشت
شاید برگردم به من... - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:54
چهارشنبه، 13 شهریور 1398 شاهرخ مسکوب در مقدمهی روزها در راه نوشته است: «نوشتن درمانِ بیهودگی است.» و نه این جمله، که همان اولین خطوطِ این پیشگفتار در من شوقِ دوباره از سر گرفتنِ یادداشتنویسی رو
سرگذشتِ یک کتابِ غریب... «یا تو بردی. ولی برنده نیستی.» - تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 8:42
خواستم اینجا در مورد شب یک، شب دوی بهمن فرسی بنویسم. در موردِ یکی از قدرنادیدهترین و مهجورترین شاهکارهای ادبیات فارسی. در مورد نویسندهای که چند سالی از دههی سی زندگیاش را برای نوشتنِ این کتاب گ
حتما دلیلی دارد. همیشه دلیلی هست. - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 12:27
* به هر حال، باید این را قبول کرد: همیشه - برای همه چیز توضیحی علمی هست. البته میتوان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهدِ دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت.
کاش میمردم... - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 12:27
ایستاده بود کنار جوی آب. باریک و بلند بود با آن پیراهنِ مشکی. بازوهایش برهنه بود، سفید سفید. موهای بافتهاش را پشتِ سرش انداخته بود. عینک داشت. پیراهنش چیندار بود، چینهای ریز، آن هم دور کمر. ل
چراغهای رابطه تاریکند... * - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:39
بابیلون برلین (Babylon Berlin) که انگار پرخرجترین سریال تاریخ تلویزیون آلمان (و شاید پرخرجترین سریال غیرانگلیسیزبان) هست و نتفلیکس آن را پخش کرده است یکی از جذابترین سریالهایی است که امسال ت
در باب سریالهایی که میبینم... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:35
در آخرین ساعتِ بیستوپنجمین روز سال نودوهفت، بالاخره توانستم لپتاپم را باز کنم. چقدر لپتاپ خودِ آدم، جای خودِ آدم، خانهی خودِ آدم، عزیز و دوستداشتنیست. از اولین روزهای سال دوست داشتم در مورد خیل

برچسب‌های مرتبط

دوست داشتن از عشق برتر است | دوست داشتن از ته دل | دوست داشتن از راه دور | نامه خدا به آدما | زندگی ادامه دارد کیارستمی | زندگی ادامه دارد | زندگي ادامه دارد | باران پاییزی | باران پاییزی سیروان خسروی | باران پاییزی شعر