فقط خاطره‎بازی و نه چیزی بیشتر

متن مرتبط با «ظهر عاشورا در فیلم مختار» در سایت فقط خاطره‎بازی و نه چیزی بیشتر نوشته شده است

راه میجستید و در خود گم شدید *

  • نیلوبلاگ

    شاهرخ مسکوب سیوپنج سال پیش نوشته بود «چقدر زنده بودن شرمآور است.». حسِ حالای خیلی از ماها. به دلیلی مشابه. * هوشنگ ابتهاج – مثنوی مرثیه...

    ادامه مطلب
  • در باب سریالهایی که میبینم...

  • نیلوبلاگ

    در آخرین ساعتِ بیستوپنجمین روز سال نودوهفت، بالاخره توانستم لپتاپم را باز کنم. چقدر لپتاپ خودِ آدم، جای خودِ آدم، خانهی خودِ آدم، عزیز و دوستداشتنیست. از اولین روزهای سال دوست داشتم در مورد خیل...

    ادامه مطلب
  • تو به اصفهان بازخواهی گشت، آنu200eسان که چوپان به درهu200eها... *

  • نیلوبلاگ

    خانه اوایل اینجا بود. جایی در این کوچه. سابقاً محلهی سینهپایینی. پشت باغ سنبلستان. حالا حتماً اسمش عوض شده است. «ببینم آقای راننده، این کوچهای که جلوی باغ همایون بود اسمش چیست؟». والله نمیدانم. سابقاً به اینجا، یعنی به محلهی اطراف باغ همایون میگفتند بیدآباد و سینهپایینی. این خیابان این طرف را میبینید؟ این را ده پانزدهسالی است کشیدهاند. میرسد به میدان کهنه و آخر بازار. حالا توریستها راحت میتوانند بروند به مسجد جمعه. «بله، میدانم.». میدانم که این خیابان به کجا میرود. میدانم که چند سال است آن را کشیدهاند. خانهی خانم منور. این خیابان سراسر خانه بود. وقتی که ما اسبابکشی کردیم هنوز خراب نکرده بودند. مجبور بودم از زیر بازارچه به مدرسه بروم. یک روز عملهها را دیدم. و کلنگها را. آینهکاریهایی که به...

    ادامه مطلب
  • بلوار پر درختِ ولیعصر تا ونک *

  • نیلوبلاگ

    سرشب، هنوز توی کوچه بودم که Nora این ترانهu200eی تهرانِ شادی امینی رو برام فرستاد و گفت یاد من و شاید... افتاده با شنیدنش. البته، شاید... مثل این ترانه غم و حسرت نداره و کسی قرار نیست کسی رو توی تهران جا بذاره ولی، ترانه رو دوست داشتم. احتمالا، کل...

    ادامه مطلب
  • تو را من چشمu200e در راهم...*

  • نیلوبلاگ

    صبوحا به من یادآوری کرد که فصلِ محبوبم تابستان است. البته که فصلِ محبوبِ من تابستانu200eست. ولی از آن تابستانu200eهایی که کمu200eتر اتفاق میافتند. مخصوصا توی این شلوغیu200eها و این نبودِ وقت. وقتی که تمامِ روزهای تابستانت، از صبح تا شب، به کار و درگیری بگذرد. تابستانی که فصلِ محبوبِ من هست، جور دیگریu200eست. همهu200eچیز پیشu200eکش، همان خوابِ نیمu200eروزیِ تابستان را هم شدیدا دلتنگم. دلم، همین الان، توی اولین روزهای شهریور، ما...

    ادامه مطلب
  • عمری هر شب در رهگذارت... *

  • نیلوبلاگ

    مثلا... جمعهu200eای شهریوری ـدلu200eانگیزترین ماهِ تابستان**ـ، در دلانگیزترینِ ساعتِ صبح به قصدِ جاده، به خیابانu200eهای خلوتِ تهران بزنی... در این دلu200eانگیزترین حال و ساعتu200eشان... ** دلu200eانگیزترین و در عین حال حسرتبارترین ماهِ تابستان... حسرتِ تمامِ اتفاقاتِ نیفتاده... حسرتِ نزدیکی پایان... * از ترانهu200eی تورج نگهبان، با صدای محمد معتمدی ...

    ادامه مطلب
  • و تو در این شهر سکنا گرفتهای *

  • نیلوبلاگ

    چه بسیار حرفها در یک کلمهی تنها میخوانی اگر گیج و بهویژه منتظر باشی و این تصور را مبنا بگیری که نامه را شخص معینی فرستاده است، چه بسیار واژهها در یک جمله. با حدس چیزهایی را میu200eخوانی، از خودت چیزهایی درمیآوری، و این همه بر اساس یک اشتباهِ آغازین است؛ اشتباههای بعدی (که فقط به خواندنِ نام...

    ادامه مطلب
  • درهu200eی بیش از حد اجتماعی که بر دامنهu200eهایش انبوهی دوست و آشنا را، دیده یا نادیده، مستقر حس میu200eکردم...

  • نیلوبلاگ

    کسانِ دیگری فقط آمده بودند روزنامه بخرند. خیلیu200eها هم بودند که با ما گپی میu200eزدند و من همواره فکر کردهu200eام که حضورشان در سکوی نزدیکu200eترین ایستگاهِ راهu200eآهنِ کوشکِ کوچکشان فقط برای آن بود که هیچ کارِ دیگری جز آن نداشتند که بیایند و چند آدمِ آشنا ببینند. خلاصه این که، آن توقفu200eهای قطارِ کوچک هم صحنهu200eای از ز...

    ادامه مطلب
  • چقدر غمu200eانگیزه...

  • نیلوبلاگ

    بعضی آدمu200eها مثل نیمکتی توی پارکu200e هستند؛ همه از کنارشان عبور میu200eکنند. شاید توقف و ماندنی کوتاه هم باشد. ولی در نهایت، سرنوشتu200eشان فقط تماشاست... ...

    ادامه مطلب
  • دوست داشتن، از سفرهای دراز تهیu200eدست باز میu200eگردد

  • نیلوبلاگ

    پیش از آنu200eکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هرچه باشد . . . خامش منشین خدا را پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی + احمد شاملو ...

    ادامه مطلب
  • جهت ثبت در تاریخ

  • نیلوبلاگ

    هفده آبانِ هزار و سیصد و نود و پنج پ. ن.: حواستان هست که پنج سالِ دیگر، که احتمالا متوجه شدهu200eاید که این پنج سال، با چه سرعتی میu200eآیند و میu200eگذرند، دیگر نمیu200eتوانیم بگویم سال هزار و سیصد و فلان؟...

    ادامه مطلب
  • کاش با تو، در چهارچوب همین تابلو آشنا شده بودم *

  • نیلوبلاگ

    تدارکی که پروست برای ورودِ آلبرتین میu200eبیند، با دادنِ وعدهu200eی ورودش از خیلی قبلu200eتر، با اشارهu200eهایی که یکی دو جا به آلبرتین و عشقِ بزرگِ زندگیu200eاش شدنِ او میu200eکند، بعد، آن ورودِ یکu200eباره، با آن توصیفاتِ شگفتu200eانگیزِ گروه دخترانِ شکوفا به پلاژ... و توصیف تمام و کمالِ تماشایی که از راوی و احتمالا دیگران میu200eخرند، آنu200eجور که برای خوانندهu200eهای تمامِ صد سالِ گذشته تا حال، چارهu200eای جز تصور کردن دقیق و مو به موی آن ورود با شکوه به اطرافِ موجu200eu200eشکن، باقی نگذاشته، دگرگونی و دگردیسی چهرهu200eها... گم و پیدا شدنِ دخترها، سرگشتگی راوی در جستجوی دخترها... کمu200eکم مشخص...

    ادامه مطلب
  • ظهر عاشورا

  • نیلوبلاگ

    در تمام سالu200eهایی که گذشت و عاشورا از قلبِ زمستان عبور کرد تا به مهر رسید، روزهای قبل و بعدش هر چه که بود، صلات ظهرش آفتابی بود... ...

    ادامه مطلب
  • در حسرتِ وقوعِ لذتی گنگ...

  • نیلوبلاگ

    کارِ اتفاق، که کمابیش همهu200eی چیزهای شدنی، و در نتیجه آنu200eهایی را هم که از همه کمu200eاحتمالu200eتر میu200eدانستیم، عملی میu200eکند، گاهی کارِ کُندی است، و کُندیu200eاش را آرزوی ما ـ که در کوشش برای شتاب دادن به آن راهش را می بندد ـ و حتا خودِ وجودِ ما، باز هم بیشتر میu200eکند، و تنها زمانی انجام میu200eیابد که دیگر آرزو را، و گاهی زندگی را، ترک گفته باشیم. + در جستجوی زمانِ ازدستu200eرفته - پروست ...

    ادامه مطلب
  • غرق در انزواى خیالى پرت*

  • نیلوبلاگ

    1 تابستان آخرین نفسu200eهای گرمش را میu200eکشد و آخرین زورش را میu200eزند. فصل فراغت... فصل مهربان و دوستu200eداشتنیِ من... فصلی مثلِ رمانu200eهای جین آستین... دقت کردهu200eاید نقش آلارم را ایفا میu200eکنم؟ حواستان باشد این تمام شد، آن تمام شد، این دارد میu200eگذرد... و فلان:دی. 2 هزار ساله که کتابu200eفروشی نرفتهu200eام. از آن کتابu200eفروشیu200eهای با دل سیر... از آن سِیر کردنu200eهای لذتu200eبخش بین قفسهu200eهای کتابu200eها... هزار ساله که از بوی انبوهِ کتابu200eهای نو و دستu200eنخورده دور بودهu200eام... به همین زودیu200eها باید سری به یکی از آن کتابu200eفروشیu200eهای دوستu200eداشتنیu200eام بزنم. 3 بعد مثلا قرار بود کلی چیز بنویس...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دوست داشتن از عشق برتر است | دوست داشتن از ته دل | دوست داشتن از راه دور | جهت ثبت در تاریخ | صرفا جهت ثبت در تاریخ | کاش با تو بودم | ای کاش با تو میموندم | ای کاش باتو هیچ مقابل نمیشدم | ای کاش با تو میموندم الهه | کاش میشد با تو بودن را نوشت