فقط خاطره‎بازی و نه چیزی بیشتر

متن مرتبط با «ای کاش باتو هیچ مقابل نمیشدم» در سایت فقط خاطره‎بازی و نه چیزی بیشتر نوشته شده است

باد خزانِ نکبتِ ایام ناگهان، بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد*

  • نیلوبلاگ

    همهی ما از سر فرصتطلبی و ترس در تداوم یافتنِ این جنگ شریک و همدستیم. زیرا با بستنِ چمدانهایمان، با ادامهدادن به خریدمان، با کارکردن روی زمینمان، با تظاهرکردن به اینکه اتفاقی نیفتاده و با این فکر...

    ادامه مطلب
  • حیران میانِ مکرِ مکرّر چگونهای؟!

  • نیلوبلاگ

    ولی او کسی بود که هر چه میخواست، دیگران هم آن را میخواستند؛ اگر او خون میخواست، مردم نیز خون میخواستند؛ اگر آب میخواست، مردم نیز آب میخواستند؛ و اگر او هیچ چیز نمیخواست، مردم هیچچیز نمیخو...

    ادامه مطلب
  • شاید برگردم به من...

  • نیلوبلاگ

    چهارشنبه، 13 شهریور 1398 شاهرخ مسکوب در مقدمهی روزها در راه نوشته است: «نوشتن درمانِ بیهودگی است.» و نه این جمله، که همان اولین خطوطِ این پیشگفتار در من شوقِ دوباره از سر گرفتنِ یادداشتنویسی رو...

    ادامه مطلب
  • کاش میمردم...

  • نیلوبلاگ

    ایستاده بود کنار جوی آب. باریک و بلند بود با آن پیراهنِ مشکی. بازوهایش برهنه بود، سفید سفید. موهای بافتهاش را پشتِ سرش انداخته بود. عینک داشت. پیراهنش چیندار بود، چینهای ریز، آن هم دور کمر. ل...

    ادامه مطلب
  • چراغهای رابطه تاریکند... *

  • نیلوبلاگ

    بابیلون برلین (Babylon Berlin) که انگار پرخرجترین سریال تاریخ تلویزیون آلمان (و شاید پرخرجترین سریال غیرانگلیسیزبان) هست و نتفلیکس آن را پخش کرده است یکی از جذابترین سریالهایی است که امسال ت...

    ادامه مطلب
  • در باب سریالهایی که میبینم...

  • نیلوبلاگ

    در آخرین ساعتِ بیستوپنجمین روز سال نودوهفت، بالاخره توانستم لپتاپم را باز کنم. چقدر لپتاپ خودِ آدم، جای خودِ آدم، خانهی خودِ آدم، عزیز و دوستداشتنیست. از اولین روزهای سال دوست داشتم در مورد خیل...

    ادامه مطلب
  • خاطرهبازی با شاید...

  • نیلوبلاگ

    https://t.me/ShayadLA * این پست به بالای صفحه پین شده و پستهای جدید وبلاگ در پایین این پست منتشر میشوند. *** اگر لینکِ کانال را میخواهید، لطفا به هیچوجه پیام خصوصی ندهید. چون هیچ راهی برای ج...

    ادامه مطلب
  • خاطرهu200eبازی با شاید...

  • نیلوبلاگ

    نگاهم به روی درختهای بارانزدهی پارک بود که از آن پایین خودشان را تا بالاتر از سطح خیابان رسانده بودند و ذهنم پیش دختر نوجوانی که کنار پسرعمهی محبوبش بچگی میکرد؛ همهی بچگیِ نکردهاش را. همان پسرعمهای که گفته بود چرا مثل یویو میمانی! این حرف چند سال توی دلش مانده تا سرانجام آنجا، توی آن شبِ سرد، توی آن مرکزِ خرید گرم، به زبانش آمده بود؟ این پارک محبوبترین پارکِ دنیا بود، از من اگر میپرسیدند. از منِ دوسال و اندی پیش. حالا چطور؟ از محبوبترین بودن عزلش کرده بودم؟ یا هنوز هم خیابانهای پر از سراشیبی و پلههای آن که چندین متر از سطح خیابان پایینتر بودند، برای من محبوبترین بودند؟ پلهها و خیابانهایی که هیچوقت تنها از آنها نگذشته بودم. همیشه کسی بود. کسی که همیشه بود. همانی که حالا هم قرار بود ب...

    ادامه مطلب
  • جا مانده است چیزی، جایی... *

  • نیلوبلاگ

    نه. باید بگریزم. باید بهخواب بروم. من آدمم و محکوم به زندگی روز، به زندگی ظاهر. نباید به طبیعت شبانه تن در بدهم. لحاف را بر سرم میکشم. گوشهایم را با دو دست محکم میگیرم، سرم را به بالش میفشارم، و درهمکشیده و دندان بر دندان فشرده، ترسان و حیران، خواب نجاتبخشی بهسراغم میآید. هان! این رخوت مطبوع که در ساقهای پا رخنه میکند، این گرمای آرامبخش که تا قفسهی سینه بالا میآید، و این احساس رهایی و سکون، جز خواب مهربان نیست که سرانجام من لرزان را در آغوش میفشارد. و ناگهان صبح است. خروسان منادی سحر، پیشاهنگان آفتاب غوغا میکنند. گله در آغل بیتاب است. سرما و سوز صبحگاهی گرمی تن را هزار چندان میکند. و هایوهوی آنها که دیری است از خواب برخاستهاند، اصوات آشنا را در سراسر ده میپراکند. تیغ آفتاب بر بلندی ده، ب...

    ادامه مطلب
  • سایهی واژهu200eهایم همیشه بر سر اندوه توست. *

  • نیلوبلاگ

    ... از این جابهجایی هیچ خوشم نمیآمد چون در پاریس با دختری بودم که در خانهی کوچکی که اجاره کرده بودم میخوابید. همچون کسان دیگری که به عطرِ جنگل یا زمزمهی یک دریاچه نیاز دارند، من به خواب او در کنارم و روزها به همراهی همیشگیاش در اتومبیلم نیاز داشتم. چون هر چقدر هم که عشقی فراموش شود میتواند...

    ادامه مطلب
  • و تو در این شهر سکنا گرفتهای *

  • نیلوبلاگ

    چه بسیار حرفها در یک کلمهی تنها میخوانی اگر گیج و بهویژه منتظر باشی و این تصور را مبنا بگیری که نامه را شخص معینی فرستاده است، چه بسیار واژهها در یک جمله. با حدس چیزهایی را میu200eخوانی، از خودت چیزهایی درمیآوری، و این همه بر اساس یک اشتباهِ آغازین است؛ اشتباههای بعدی (که فقط به خواندنِ نام...

    ادامه مطلب
  • آرزو بسیار نیرومند است، از آن باور زاییده میu200eشود.

  • نیلوبلاگ

    ... خاطراتِ عشق از قانونu200eهای عامِ حافظه (که حافظه خود پیروِ قانونu200eهای عادت است) مستثنا نیستند. از آنu200eجا که عادت همه چیز را ضعیف میu200eکند، آنچه از همه بهتر ما را به یادِ کسی میu200eاندازد درست آن چیزهایی است که بیu200fاهمیت دانسته فراموش کردهu200eu200fایم و در نتیجه همهu200fی نیرویشان را برایشان باقی گذاشتهu200fایم. ...

    ادامه مطلب
  • ای رفیقِ کسی که رفیقی ندارد...

  • نیلوبلاگ

    و ای افتخار کسی که افتخاری ندارد . یا فخر من لا فخر له ... * این فراز آینه ای باشه جلوی چشمم که به کسی نگم فلانی مثلا به چی دلش خوشه ! * که آدم ها را با خدایی که پشت سرشان ایستاده ببینم . * که ... آدم شوم . قول و قرار های یواشکی فایده ندارد . اینجا نوشتم که فراموش نکنم . رفیق ... ...

    ادامه مطلب
  • ای منتهای امیدها

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • ای افتخارِ کسی که افتخاری ندارد...

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • خانهu200eام نبود، آن چه برای خود ساخته بودم... از نبودنت *

  • نیلوبلاگ

    همچنان که به صدایِ پاهای آلبرتین گوش میu200eدادم و لذتی آسودهu200eوار میu200eبردم از فکرِ این که دیگر شب به جایی نخواهد رفت، کیف میu200eکردم از این که برای آن دختری که در گذشته فکر میu200eکردم هرگز نتوانم با او آشنا شوم، هر شب به خانه برگشتن به معنی برگشتن به ...

    ادامه مطلب
  • و اینک... اردیu200eبهشت

  • نیلوبلاگ

    اردیu200eبهشتِ محبوبu200eمان آمد و به همین زودی سه روزش هم سپری شدند، بیu200eآنکه حواسم به گذرشان باشد... دلم، هوای نوشتنِ شاید... دارد... دلم هوایِ نوشتن دارد... هر چیزی، هر جایی... چقدر غریبه شدهu200eام با کلمات و واژهu200eها... چقدر دور افتادهu200eام از آرامش و تس...

    ادامه مطلب
  • جغرافیای من، اوییu200eست که دوستش میu200eدارم *

  • نیلوبلاگ

    اگر شاید... میu200eنوشتم طبق روالِ سابق، دیشب یا امشب، حتما پست گذاشته بودم برایش؛ طبقِ قرارِ نانوشتهu200eی همهu200eی عیدها. هر چند اگر همهu200eچیز به همان روالِ سابق پیش رفته و آن اتفاقات نیفتاده بودند، شاید... تا به حال تمام شده بود. ولی اتفاقِ یک سال و اندی پیش ب...

    ادامه مطلب
  • شمایل یک قهرمان...

  • نیلوبلاگ

    «اینu200eجا ما با پدیدهu200eای روبهu200eرو هستیم که به دوربین زل میu200eزند و» سعی میu200eکند با نه یک بار، که دو بار تقلید وقیحانه از یک قهرمان، قهرمان شود ولی... ...

    ادامه مطلب
  • درهu200eی بیش از حد اجتماعی که بر دامنهu200eهایش انبوهی دوست و آشنا را، دیده یا نادیده، مستقر حس میu200eکردم...

  • نیلوبلاگ

    کسانِ دیگری فقط آمده بودند روزنامه بخرند. خیلیu200eها هم بودند که با ما گپی میu200eزدند و من همواره فکر کردهu200eام که حضورشان در سکوی نزدیکu200eترین ایستگاهِ راهu200eآهنِ کوشکِ کوچکشان فقط برای آن بود که هیچ کارِ دیگری جز آن نداشتند که بیایند و چند آدمِ آشنا ببینند. خلاصه این که، آن توقفu200eهای قطارِ کوچک هم صحنهu200eای از ز...

    ادامه مطلب