
94/06/11 دیروز یکشنبه بعدازظهر با غزاله گذشت. رفتیم به باغ لوکزامبورگ. او درسهای امتحانش و بیشتر فرانسه را میخواند و من کتابم را Du côté de chez Swa (بعد از چهار پنج سال دورخیز بالاخره شروع کردم). گفته بودم که غزاله برایم عیدی بخرد. فعلا حیرتزدهام. از وقتی کارِ «اجتماع و ادبیات» (؟) د...
ادامه مطلب
زخمیها که روزبهu200dروز بیشتر میشدند، در کوچه و خیابان ولو بودند. همه پاره پلاس تنشان بود. برایشان اعانه جمع میکردند. «روز»های گوناگونی به راه میانداختند، «روز» این، «روز» آن، «روز»هایی که بیشت...
ادامه مطلب
چهارشنبه، 13 شهریور 1398 شاهرخ مسکوب در مقدمهی روزها در راه نوشته است: «نوشتن درمانِ بیهودگی است.» و نه این جمله، که همان اولین خطوطِ این پیشگفتار در من شوقِ دوباره از سر گرفتنِ یادداشتنویسی رو...
ادامه مطلب
خانه اوایل اینجا بود. جایی در این کوچه. سابقاً محلهی سینهپایینی. پشت باغ سنبلستان. حالا حتماً اسمش عوض شده است. «ببینم آقای راننده، این کوچهای که جلوی باغ همایون بود اسمش چیست؟». والله نمیدانم. سابقاً به اینجا، یعنی به محلهی اطراف باغ همایون میگفتند بیدآباد و سینهپایینی. این خیابان این طرف را میبینید؟ این را ده پانزدهسالی است کشیدهاند. میرسد به میدان کهنه و آخر بازار. حالا توریستها راحت میتوانند بروند به مسجد جمعه. «بله، میدانم.». میدانم که این خیابان به کجا میرود. میدانم که چند سال است آن را کشیدهاند. خانهی خانم منور. این خیابان سراسر خانه بود. وقتی که ما اسبابکشی کردیم هنوز خراب نکرده بودند. مجبور بودم از زیر بازارچه به مدرسه بروم. یک روز عملهها را دیدم. و کلنگها را. آینهکاریهایی که به...
ادامه مطلب
و این منمزنی تنهادر آستانهی فصلی سرددر ابتدای درکِ هستی آلودهی زمینو یأسِ ساده و غمناکِ آسمانو ناتوانی این دستهای سیمانی ...و من به جفتگیری گلها میاندیشمدر آستانهی فصلی سرددر محفلِ عزای آینههاو اجتماعِ سوگوارِ تجربههای پریدهرنگو این غروبِ بارورشده از دانشِ سکوتچگونه میشود به آن کسی که می...
ادامه مطلب
اردیu200eبهشتِ محبوبu200eمان آمد و به همین زودی سه روزش هم سپری شدند، بیu200eآنکه حواسم به گذرشان باشد... دلم، هوای نوشتنِ شاید... دارد... دلم هوایِ نوشتن دارد... هر چیزی، هر جایی... چقدر غریبه شدهu200eام با کلمات و واژهu200eها... چقدر دور افتادهu200eام از آرامش و تس...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
به بهانهu200eی کتابu200eهایَت با من تماس بگیر به بهانهu200eی فیلمu200eهایی که از خانهu200eات برداشتهu200eام به بهانهu200eی شعرهایی که برایم نخواندهu200eای با من تماس بگیر به بهانهu200eی بهانهu200eهایی که نداری + منیره حسینی ...
ادامه مطلب
خیلی وقت پیش گفته بود مثل این بود که دست راستم را قطع کرده باشم، خودم... حالا حالش را میu200eفهمم. بعضی وقتu200eها آدم مجبور است دست راست خودش را قطع کند، با دردی جانکاه و با حسرت و دریغ......
ادامه مطلب
یک نفر، که حتا احساس میu200eکنم توی ساختمان ما هم نباشد، چون انگار صدا از خیابان رد میu200eشود، در فضایی بیرون از ساختمان سکوتِ نیمهu200eشب را که گاهی با صدای عبور اتومبیلی شکسته میu200eشود، میu200eشکند، سوغاتی هایده را گذاشته این وقت! دقیقا این وقت! همین زمانِ زیرِ پست. چقدر خوبه این ترانه و اجرا... چقدر همهu200eچیز جفت و جور شدند تا ماندگارترین ترانهu200eی هایده شکل بگیرد... و چه لذتی دارد شنیدنِ نامنتظر و غریبش اینu200eجوری و این وقت شب. انگار یکی صدایش را بلند کرده برای شب بیدارهای این حوالی. و نه آنu200eقدر بلند که خوابِ خفتهu200eها را بشکند. + این ترانه چهل ساله شده. ...
ادامه مطلب
کارِ اتفاق، که کمابیش همهu200eی چیزهای شدنی، و در نتیجه آنu200eهایی را هم که از همه کمu200eاحتمالu200eتر میu200eدانستیم، عملی میu200eکند، گاهی کارِ کُندی است، و کُندیu200eاش را آرزوی ما ـ که در کوشش برای شتاب دادن به آن راهش را می بندد ـ و حتا خودِ وجودِ ما، باز هم بیشتر میu200eکند، و تنها زمانی انجام میu200eیابد که دیگر آرزو را، و گاهی زندگی را، ترک گفته باشیم. + در جستجوی زمانِ ازدستu200eرفته - پروست ...
ادامه مطلب
از حاشیهu200eی شهر برمیu200eگشتم. از غرب. سالu200eها بود که تهران را اینu200eطور، مجموعهu200eای دور و بیu200eانتها از چراغu200eهای روشن، فقط از فراز بام دیده بودم. از بالا. اینu200eبار، تهران بالا بود و من در امتداد اتوبانی در ناکجاآباد، از پایین به سمتش میu200eرفتم. به سمتِ مجموعهu200eی دورِ بیu200eانتهای چراغu200eهای روشن... میلیونu200eها زندگی، میلیونu200eها قصه... تهران، اگر روزی هزار بار هم به طرفش برگردم، دلتنگم میu200eکند. دلتنگی برای این محبوبu200eترینِ شهرها را، عجیب است هر بار که به سمتش برمیu200eگردم، عمیقu200eتر حس میu200eکنم. + چقدر برای این شهرِ غریب، نوشتم و تو را پس نداد...* * حسین نوروزی ...
ادامه مطلب
ـ میu200eدونی چه اتفاقی براشون افتاد؟ ـ نه. ـ دقیقا. هیچی. زندگیu200eشون رو کردن و هیچ اتفاقی براشون نیفتاد. Room 2015 ...
ادامه مطلب